سلام اینم یکی دیگه از داستانها یه نفر گفته بود مثل فیلم های ایرانیه خوب اون طفلی اون موقع فقط فیلم ایرانی میدیده ! دقت داشته باشید این داستان 7 اردیبهشت (به به چه ماه خوبی) 66 نوشته شده
بازم مثل همیشه مهناز درسش را نخوانده بود و گوشه ی کلاس ایستاده بود
معلم به او گفت: خانم عزیز چندبار بایدبه تو بگم تا درس نخونی کلاس بالاتر نمیری حالا گوش نکن تا حالا یه بار هم نشده من ازتدرس بپرسم و تو بلد باشی
 خانم یه بار دیگه اگه تکرار شد من رو بفرستید دفتر قول میدم درسم رو بخونم این دفعه نتونستم خانم به خدا دروغ نمیگم
 فقط یک بار فقط یک بار اما اگر دفعه ی دیگه درس بلد نباشی می دمت دست خانم ناظم تا حسابی ادبت کنه چون تو تا حالا از این قولها به من زیاد دادی متوجه شدی یا نه ؟ اما یادت نره فقط یک بار به تو مهلت میدم حالا برو بشین یه صفر هم برات میزارم تا دیگه یادت نره
 چشم
او این را میگوید و مینشیند بعد به خانه میرود مریم و رویا را میبیند که دارند کش بازی میکنن به آنها میگوید بگذارید غذایم را بخورم الان میام که دو به دو باشیم لاله میگوید:
 باشه اما زود باشی ها
 خیل خوب الان میام
او با عجله لباسهایش را دراورد و غذایش را خورد با عجله به کوچه رفت و کش بازی کرد ساعت 3 از کوچه برگشت و از خستگی بسیار خوابش برد و ساعت 5 از خواب بیدار شد مسلما الان برنامه ی کودک شروع میشود برنامه ی کودک را میبیندو بعد نوبت برنامه ی شبکه ی 2 میشود خلاصه ساعت 7 است و او هنوز هیچ کاری نکرده بعد خواهر کوچکترش مهتاب به او می گوید میایی عروسک بازی کنیم او می گوید چرا که نه الان میام آنها تا ساعت 8 بازی میکنند و بعد موقع غذا خوردن میشود شامش را میخورد و خوابش میگیرد او میخوابد صبح روز بعد نه مشقهایش را نوشته نه درس هایش را خوانده و به مدرسه می رود معلم به او میگوید چرا مشقهایت را ننوشتی چرا درست را نخواندی برو گوشه ی کلاس بایست او می ایستد سپس معلم او را به دفتر میبرد ناظم با خط کش به کف دست او میزند او کف دستش حسابی میسوزد و این باعث میشود که درسش را بخواند همان روز که او از مدرسه بر میگشت لاله و مریم و رویا رو دید که دارند کش بازی میکنند آنها به او گفتند:میای بازی کنیم ؟
-- نه نمیام درس دارم
و به خانه میرود و ناهارش را میخورد تا ساعت 30/1 استراحت میکند تا 3 مشقهایش را مینویسد و تا ساعت 5 درسش را حاضر میکند ساعت 5 برنامه کودک را نگاه میکند و از ساعت 7 تا 8 با خواهرش عروسک بازی میکند و بعد شام میخورد و میخوابد صبح که به مدرسه میرود خیالش راحت است که مشقهایش را نوشته و درسش را خوانده معلم تکلیفهای او را میبیند و از او درس میپرسد و به او میگوید آفرین بشین و همیشه همین طور باش و او نیز همین کار را میکند
خوب نتایج اخلاقی که من از این داستان گرفتم اینا هستن --------> 1_ تا نباشد چوب تر فرمان نبرد ...... خوب بابا از اول مثل آدم حسابی میخوندی دیگه بچه
2_ مشکل مهناز فقط و فقط یه چیز بود اونم دوستای ناباب بودن چون همه ی کارایی که قبلا میکرد رو کرد فقط با دوستاش کش بازی! نکرد خوب معلوم میشه دوست ناباب خیلی بده
خوب منم الان از کلاس اومدم و خسته ام (روز جمعه) دیگه بسه تا بعد


/ 0 نظر / 3 بازدید