تو را دوست دارم

بزرگترين پرسش من اين است : حرفهايم را به که بگويم ؟
به عابری که ساعت ۶ صبح نجواکنان از کنار خانه می گذرد يا به ابری که ناگهان پديدار می شود و بی امان می بارد و دفتر مشقهای کودکی ام را که در کنار گلهای آفتابگردان جا مانده است خيس ميکند ؟
دردهايم را با که تقسيم کنم ؟ با پلکهای تبدارم که دم به دم پنجره ی جهان را به رويم می بندد يا پلکانی که مرا متواضعانه به بهشت می رساند؟
گنجشک هايم را روی شاخه های سدر مينشانم تا آواز بخوانند و روياهايم را به واقعيت بدل کنند آنگاه زنی از جنس نور از پشت نخستين شکاف بيرون بيايد و نام عطرهای گمشده را به من بگويد با که به تماشای شعرهای روشنی که به دنيا خواهند آمد بروم؟ با ارغنون يا چنگ فرسوده ای که در همسايگی مجسمه های تخت جمشيد زندگی ميکند؟ با که همسفر باشم؟ با سايه ای که شايد در باران پس فردا قدم بزند؟ يا کسی که روزنامه ها را تند تند ورق ميزند تا طعم روزها برايش يکنواخت نشود؟ سادگی ام را به که ببخشم؟ به کندوهای عسلی که همچنان در کوهستان بکر مانده اند يا به گلهايی که دو روز ديگر برهنه ميشوند و باد جامه هايشان را به رود خواهد ريخت؟
در همزيستی من و باران رازيست که مترسک های مزرعه هيچ گاه آن را کشف نميکنند من اين راز را ميدانم و آن را در زيباترين بامداد به تو خواهم گفت

سوژه
جوان گفت:((تو بهترين موردی هستی که يک نفر ميتونه برای ازدواج انتخاب کنه 07.gif)) دخترک غمگين 02.gifگفت:((پس چرا دوستم نداری؟06.gif))جوان با دست محکم روی پيشانی خودش کوبيد 34.gif:((ديوونه!کی گفته دوستت ندارم ميگم من شرايط ازدواجو ندارم16.gif)) يک قطره اشک از روی گونه ی دختر غلتيد02.gif17.gif
پسر به راه افتاد از پيچ کوچه که گذشت سوژه ی جديدی پيدا کرد22.gifبه طرفش رفت و گفت:ببخشيد خانوم01.gif! ميتونم چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟06.gif07.gif
نوشته ی امروزم خيلی بی حالانه است ولی راستش اصلا حس فشار آوردن به اين کله نبود31.gif
ولی فکر نميکنم بدم شده باشه ها 03.gif

شاد باشيد 07.gif23.gif

/ 0 نظر / 3 بازدید