نشسته بودم و داشتم با خودم فكر ميكردم كه چي بنويسم و از كجا بنويسم همون موقع يكي از دوستام زنگ زد و چيزايي گفت كه موضوع رو دستم داد اين مرسده از كلاس چهارم دبستان با من همكلاس بود تا اول راهنمايي خيلي هم سر به هوا و بازيگوش بود از سر به هوايي اين بشر اونقدر بگم كه اول راهنمايي اول مهر يادش رفته بود بياد مدرسه بعد هم كه از هم جدا شديم روابطمون همينجوري ادامه داشت اون اول دبيرستان رو نخوند و ديگه درس رو ول كرد و رفت دنبال گروههاي هنري و دوست شدن با اين خواننده و عاشق اون يكي شدن و شده بود پاي ثابت كنسرت ها با اينكه مامان باباش آدماي تحصيلكرده اي بودن ولي از پس اين دختر نتونستن بر بيان مرسده هم سرزبون خوبي داشت هم خيلي پررو بود به طوري كه از پس همه بر ميومد چند وقت پيش به من زنگ زد كه آره فلاني(يكي از خواننده ها كه سنش هم زياده ) عاشق من شده و هر روز زنگ ميزنه خونمون و برام سبد گل ميفرسته و هديه تولد تراول بهم داده و از اين حرفها و ميخواد بياد خونمون خواستگاري اولش باور نكردم ولي وقتي مامانش هم تاييد كرد باورم شد كه كسي هست دوباره چند شب پيش به من زنگ زد كه با يه مرد 50 ساله دوست شدم كه دخترش يه سال از ما كوچيكتره و اصلا راضي نيست كه من زن باباش بشم منم به مرده گفتم ديپلم تجربي دارم و با وكيل محمد هم ملاقات كردم(دقيقا همينطور صحبت ميكرد) اونم كلي منو نصيحت كرده محمد منو برده يه رستوران كه تمام گارسوناش انگليسي صحبت ميكردند و 130000 تومان پول شاممون شد من ميخوام زنش بشم اما تصميم گرفتم قبلش به اون خواننده جواب بله بدم يه مدت باهاش نامزد باشم ازش پول بگيرم ديپلم بخرم گواهينامه بگيرم كلاس زبان برم دانشگاه بخرم و بعد زن محمد بشم و بعد هم از من سراغ جايي رو گرفت كه ديپلم ميفروشن 33.gif

/ 0 نظر / 3 بازدید