سلام
این مامان من دو شنبه اولین هنر نمایی سال جدیدش رو کرد خانوم خانوما از جمعه تشریف بردن مهمونی خونه ی مامان بزرگم و دوشنبه خودش که برگشته با خودش شونصد نفر آورده که من فقط مامان بزرگم اینا رو میدونستم چه نسبتی دارن باهام یکی از خانوما وقتی اومد تو گفت مبارک باشه خونتون 9.gif
و من یه کم با خودم فکر کردم از کی تا حالا بعد 17 سال تبریک خونه میگن
وای یه بچه داشتن که منو به مرز جنون رسوند اولش که به من میگفت نسرین جون بعد بهم میگفت عمه
(به مامانم هم میگفت عمه ) بعد هم که باهاش دو ساعت چونه زدم که اسمم هاله است بهم میگفت هاله خانوم

3.gif
عین حاج خانوما خدا همچین بچه هایی رو نصیب گرگ بیابون نکنه من موندم مامانش چه طوری دووم آورده
این بچه اومد بالای سر من مخ منو پیاده کرد منم برای اینکه صداش در نیاد حسابی ترسوندمش از وقتی که اومده بودن مثل وروره جادو حرف زد به مامانم گفتم این چقدر حرف میزنه اعصابم رو خورد کرد مامانم گفت حالا کجاش رو دیدی منم برای اینکه بترسه یه چاقوی ضامن دار نشونش دادم و گفتم من با این بچه هایی رو که زیاد حرف میزنن میکشم (البته از مامانش اجازه گرفتما)از اونجایی که قیافم هم شبیه قاتلا بود باور کرد و یه یک ساعتی صداش کم در اومد بعد یه ساعت هم اومدبا پررویی تمام به من گفت من که زیاد حرف نمیزنم
منو از رو برد اساسی منم اومدم شروع به نواختن آهنگ زیبای خر شو کردم و با لاک و این جور چیزا ساکتش کردم بچه پررو یه دقیقه ازش غافل شدم اومدم دیدم حلقه ی دور گردن یکی از عروسکام رو باز کرده 4 تا پای سگه رو به زور جا داده توش !
a.gif
تا مامانش دعواش میکرد میشست عین روضه خونا ناله میکرد به مامانش میگفت من دوستت ندارم من عمه رو دوست دارم من ازت بدم میاد ساعت 2 شب اومدم چراغ اتاق رو خاموش کردم که بخوابم همین که در رو بستم اومد پشت در و دادو هوار که من میوه میخوام مامانش براش میوه آورده از خیارایی که باباش میخره میخواد بعد هم نشست به گریه و زاری که من بابام رو میخوام و شروع کرد به گریه اونقدر گریه کرد که همه رو از خواب بیدار کرد و ناله میکرد برای خودش حرف میزد جیغ میزد میگفت باباجونم من دلم برات تنگ شده (از اینجا قضیه حالت رمانتیک میگیره) گیر داد که باید بریم خونمون مانتوی مامانش رو آورد و خودشم لباس پوشید مامانه هی میگفت مامان جان هاپو دارن ولی اصلا گوش نمیکرد بارون هم میومد شدید بلاخره رفتن تو حیاط و نمیدونم چی شد که صدای هاپو به خانوم الهام شد ترسیدن و اجازه دادن بر گردن تو اومدن تو کلید که تلفن کن بابام مامانه میگفت مامان جان خونه تلفن نداره میگفت اینا که دارن این همه و دوباره شروع کرد به گریه منم نامردی نکردم زنگ زدم ندای قران گفتم بیا بابات گوشی رو گرفت مثلا با باباش حرف میزد آی گریه میکرد آخرش هم گفت این که بابا نیست 8.gif
بله بلاخره خانوم یکی از عروسکای بدبخت منو بغل کردن و شروع کردن به فشار دادن و پکوندنش و صحبت باهاش که عروسک ناز من من بابام رو میخوام و اونقدر بقیه باهاش حرف زد تا خانوم افتخار دادن به لالا
راستی امروز 13 فروردینه ما که جایی نمیریم اما میگن اگه سبزه گره بزنن به حاجتاشون میرسن راسته؟5.gif
البته یه توصیه میکنم به کنکوری ها شما ها بهتره یه دو تا چنار به هم گره بزنین بلکه یه نتیجه ای ببینید 4.gif

/ 0 نظر / 4 بازدید