پرشيان بلاگ خر است

این نوشته رو میخواستم چهارشنبه بنویسم که پرشیا بلاگ ترکید 12.gif
سلام سلام 01.gif چطور مطورین خوبین خوشین06.gif من که خیلی خوبم امروز هم یه چیزی شد که بدم نمیاد بگم 13.gif برای همین هم میگم 04.gif صبح اول از همه با مریم هانا رو بردیم پیش آچار فرانسه محل (یه دکتر که تخصص همه چی داره از اطفال و عمومی و پوست تا هر چی دلتون بخواد خدایی دکتر خوبی هم هست) پوستش اگزما شده بچه 02.gif تخصص جدید دکتر صدور گواهی فوته !!!! بعد با مریم رفتیم بانک این بانک جنایتکار رو هم معرفی میکنم که همتون بشناسین نرین 27.gif بانک تجارت شعبه ی شاهین شمالی 09.gifآقا ما رفتیم بانک دیدیم یه صف طولانی برای باز کردن حساب تشکیل شده و هر کی هر کاری داره باید بره تو همون صف11.gif مریم رفت از آقایی که داشت کارا رو ردیف میکرد پرسید که چی لازمه برای باز کردن حساب آقاهه گفت تو صف باشین کافیه بعد یه ساعت تو نوبت بودن وقتی نوبت ما شد آقاهه گفت برای حساب جدید فتوکپی شناسنامه لازمه 17.gifمنم رفتم که فتوکپی بگیرم رفتم دنبال فتوکپی بعد یه ربع بلاخره جایی پیدا کردم که دستگاهش سالم بود و کپی کردم و برگشتم دوباره تو صف منتظر شدیم 02.gif این بار من تو صف وایستادم بلاخره بعد سالی نوبت ما هم شد 01.gif مدارک رو تحویل آقاهه دادم یه دفعه برگشته میگه الان دفترچه نداریم 11.gif26.gif برو پس فردا بیا 11.gif منم حسابی قاط زدم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم 32.gif مثل اینکه جمعه ها تازگیها بانکها باز هستند و حساب هم باز میکنن03.gif به هرصورت اومدیم خونه ولی واقعا چقدر مردم بی مسولیت شدن من نمیدونم اون آقای محترمی که تو بانک بودن نمیتونستن همون بار اول بگن که مثلا امروز حساب باز نمیکنیم فقط میخواست وقت ما رو هدر بده 12.gifآهان یه چیز جالبی که بود کل بانک دو تا صف داشت یه جا میرفتی کارای نوشتنی رو انجام میداد بعد باید میرفتی تو یه صف دیگه وای میستادی اون جا پول رو میدادی 18.gif
خوب بازم میخوام از دفتر خاطراتم بنویسم این بار سه هفته بعدش رو مینویسم03.gif
امروز رفتم مدرسه زنگ اول هندسه داشتیم قبل از اینکه بیاد سر کلاس طبق یه جلسه فوق سری با بچه ها تصمیم گرفتیم یه کم سر کار بذاریمش و کتابا رو باز نکنیم04.gif همین که اومد سر کلاس طبق معمول سرش رو انداخته بود پایین و عین فشنگ و پرید رفت پشت میزش 04.gif ماشینا تو اتوبان همت صف واستاده بودن که برن تو پمپ گاز و اونقدر صفشون طولانی شده بود که نگو 26.gif اومد سر کلاس و عینهو ... زل زد به بیرون (اینجوری 11.gif) دهنش رو تا ته باز کرده بود و بیرون رو نگاه میکرد و یه دفعه به خودش اومد و گفت خوب بچه ها کتاباتون رو بذارین رو میز هیچ کس محل نذاشت هممون ساکت بودیم و میخواستیم عکس العملش رو ببینیم یه دفعه گفت چرا امروز ساکت شدین06.gif هیچ کس هیچی نگفت و همه باز هم بهش نگاه میکردن دوباره گفت کتابا رو بذارین رو میز دوباره همه نگاهش کردن 09.gif باز گفت کتاباتون رو بذارین رو میز دیگه نصف بچه ها با هم گفتن باز نمیکنیم گفت چرا ( آهان برای این که حرف زدنش رو تصور کنید میتونین حرف زدن لاک پشتها رو تو کارتونا تصور کنین با همون صدا) لب و لوچه اش رو جمع کرد باز کنین دیگه 02.gif _ نخیر _چرا؟ _چون شما بلد نیستین درس بدین 04.gif یه دفعه روشو کرد به من و گفت بهشون بگو کتاباشون رو باز کنن دیگه _ من کاری ندارم _ من که میدونم همش زیر سر توو نداست09.gif آیدا گفت من چند بار به شما بگم من ندا نیستم12.gif خلاصه کلی باهامون حرف زد که کتابا رو باز کنیم و ما هم باز نکردیم و از اونجایی که تو دفتر هم هیچ کس روش حساب نمیکرد نمیتونست بره اونجا شکایت کنه04.gif یه دفعه من برگشتم بهش گفتم که با این وضع درس دادن شما چه تضمینی میکنی که ماها بتونیم درسمون رو پاس کنیم؟ 06.gif یه دفعه گفت اگه مشکلتون اینه من سوالای مهم رو بهتون میگم از تو همونا سوال میدم11.gif11.gif11.gif همه زدند زیر خنده که خودتی04.gif گفت نه راست میگم حالا کتاباتون رو باز کنین باز هم کسی گوش نکرد و همه ی کلاس زل زده بودن بهش یه دفعه روشو کرد به من و با یه حالت بغض مانند گفت همش تقصیر تو هست08.gif و دست به سینه نشست و پشتش رو کرد به کلاس و بچه ها هم به کار خودشون رسیدن و تا آخر زنگ یه لحظه هم برنگشت با ثریا و سمیرا و مونا و آیدا و مصی و بیتا و سحرو لاله تصمیم گرفتیم که از جلسه ی دیگه کاری کنیم که سوالا رو ازش بگیریم16.gif خوب فردا بقیش رو مینویسم الان کلی کار دارم راستی معلم زیستمون هر جلسه از من درس میپرسه 02.gif
خوب دوستای عزیزم امیدوارم خوشتون اومده باشه همگی خداحافظ 07.gif07.gif23.gif
پنج شنبه 18 اردیبهشت 138204.gif
اولا که خانوما و آقایون محترم تولدم مبارک باشه 08.gif
دوما منتظر دریافت هدایای نقدی و غیرنقدی شما هستیم 04.gif
امروز با دوستام رفتیم نمایشگاه جاتون خالی خیلی خوب بود و خوش گذشت منم کتابهای جذابی خریدم که به موقع معرفی میکنم بهتون 13.gif
جمعه 19 اردیبهشت 1382
امروز از صبح رفتم کلاس و از اونجایی که قرار بود ساعت 12:30 بیان دنبالم تا ساعت 2 منتظر ماندیم و الان هم بسیار خسته هسته بیدیم 24.gif
نکته ی مهمی که میخوام بگم : مدیرا پرشیان بلاگ خیلی لطف فرموده ابتدا پرشیان بلاگ رو از کار انداختن 15.gif
و سپس پیشاپیش عذر خواهی کردن 14.gif
این پیشاپیش بود یا پسا پیش؟ هان؟ 20.gif خوب ما رفتیم که کلی کار داریم قربون همگی برو بچ23.gif


/ 0 نظر / 3 بازدید