داشتيم با بچه ها صحبن ميكرديم كه نميدونم چي شد صحبت كشيده شد به بچه آزاري ولي هممون به اين نتيجه رسيديم كه به مرض بچه آزاري دچار بوديم ببينيد:
مونا به پسر يكي از فاميلاشون ميگفته علي بيا تو اتاق ميخوام گردو بهت بدم اون بچه هم ميومده مونا ميگفته گردو ميخواي و ميزده تو گوشش البته خودش هم اون موقع خيلي كوچيك بوده مثلا 4 ساله يه بار هم سنجاق قفلي كرده بوده تو پيشوني علي 26.gif
تكتم 5 سالش بوده يه بار به مونا كه 4 سالش بوده ميگه مونا بيا اين گل رو بو كن (گله بغل استخر خونه بوده) مونا مياد بو ميكنه تكتم ميگه نه از اين ور بو كن (يعني از لبه استخر) مونا هم ميره بو ميكنه و تكتم هلش ميده تو استخر خالي با عمق زياد و دست مونا همچين ميشكنه كه از مچ آويزون بوده تازه خود تكتم اعتراف ميكرد اون لحظه عشق ميكرده
زهره هم هر بچه اي كه اذيت ميكرده ميبرده تو اتاق و مفصل كتكش ميزده و بعد هم تهديد ميكرده كه اگه به كسي بگي من زدمت بيشتر از اين ميخوري
شاهكاراي خودم رو فعلا نمي گم ميترسم نياين وبلاگم رو بخونين از ترس ولي جالب بود كه الان هممون از بچه كوچيكا خوشمون ميومد
آقا من بچه بودم يه خري بودم كه نگو يه بار يه دختره يه جوجه به من نشون داد گفت ميدوني اينو از كجا آوردم منم گفتم نه يه زمين خاليتو كوچمون بود پر از خار گفت اين خارها رو با آبليموقاطي كردم روش پنبه گذاشتم گذاشتم تو يخچال صبحش جوجه شد منم نه گذاشتم نه برداشتم يه شيشه آبليمو رو يواشكي با يه عالمه خار و پنبه قاطي كردم گذاشتم تو يخچال صبحش هم پا شدم رفتم جوجه رو از تو يخچال در بيارم ديدم خبري از جوجه نيست ....... خلاصه حالم حسابي گرفته شد و وقتي فهميدم برام خالي بسته يه انتقامي ازش گرفتم كه فكر وقتي چند سال بعدش اول راهنمايي باهاش همكلاس شدم ازم ميترسيد
اونم اين بود كه ما تو حياط خونمون يه عالمه گلدون داشتيم زيرشون هم پر كرم خاكي بود با هزار ترس و لرز و به كمك دو تا چوب 3 تاشون رو انداختم تو قوطي كبريت و بعد............ يواشكي انداختمشون تو لباسش حقش بود نامرد مامانم كلي دعوام كرده بود به خاطر خار ها و آبليموها ولي خوب شد سكته نكرد و نمرد ولي خدايي جوونمردي كرد و نه اون به كسي چيزي گفت نه حاجيتون الان هم براي اين كه اين ساده ترين آزارم بود اينجا نوشتمش16.gif18.gif

/ 0 نظر / 4 بازدید