يه يادداشت پراکنده ی پراکنده

سلام 01.gif
حال و احوالتون چطوره؟ راستش الان نشستم که مطلبم رو بنويسم اما هنوز نميدونم که ميخوام چي بگم اول از همه اينکه مسافرامون دارن کم کم ميان اوليش هم مهدي بود که امروز صبح اومد فکر کنم دومي هم مامانم باشه که دوشنبه مياد خدا کنه زودتر بياد چون من ديگه خسته شدم از کار خونه 26.gif بعد هم که بابام مياد
خوب چي بگم؟ راستش من حرف زياد دارم بزنم از ۶ ماهگي تا حالا حرف زدم هنوز هم تموم نشده 04.gif اما نميدونم کدومشون رو بگم
آهان يه چيز خوب يادم اومد بگم 13.gif من يه دوست دارم که سوم دبيرستانه رشته اش هم کامپيوتره چند رو زپيش اومد به من گفت که هاله امروز يه آقايي اومده بود مدرسمون صحبت ميکرد و تبليغ از موسسه اش که ما اينکار رو ميکنيم واونکاررو ميکنيم
حالا فکر ميکنيد آقاهه چي گفته بود ؟
هيچي گفته بود نفري ۳۰۰۰۰ تومان بديد براي ۴ جلسه کلاس جلسه ي اول من ذهنتون رو کاملا شستشو ميدم جلسه دوم کاري ميکنم که فقط و فقط به درس فکر کنيد جلسه ي سوم شما رو عاشق درس ميکنم جلسه ي چهارم هم طرز خلاصه کردن و درست درس خوندن رو بهتون ياد ميدم و کاري ميکنم تو روز به جاي ۲۴ ساعت ۲۶ ساعت درس بخونين (به قول بعضي ها مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!)خلاصه گفته بود من کتابا رو جوري خلاصه ميکنم که هيچ سوالي بدون جواب نمونه مثلا بينش۳ رو تو ۲ صفحه خلاصه ميکنم . گفته بود کاري مبکنم تو يه ماه باقي مونده تا کنکور اونايي که تا حالا هيچي هم درس نخونده باشن عمومي ها رو ۱۰۰ بزنن نفر ۷ کنکوررياضي فلان سال شاگرد من بود و از بعد عيد شروع کرد به خوندن و اين حرفها من که از حرفاي دوستم به ترکيبي از اين دو حالت دست پيدا کرده بودم ----->11.gif32.gif شما رو نميدونم البته من چون مطمئنم خالي بنديه اين ۳۰۰۰۰ تومن رو عمرا بدم ۱۰۰ سال سياه اما خواهر همين دوستم گول خورده ميخواد بره 04.gif ببينيم چند ميزنه خوب ديگه چي ميخواستم بگم؟ آهان يه داستان هم بود :

صف
باران بد جوري به صورتش ميخورد سرش را بالا گرفت و مايوسانه نگاهي به صف طويل اتوبوس انداخت . صدايي گفت:
ببخشيد آقا ساعت چنده؟ مرد برگشت و نگاهي به صورت در هم رفته ي پيرمرد انداخت و بي حوصله گفت ? با توقف اتوبوس جنب و جوشي در صف افتاد جمعيتي که توي اتوبوس بودند کمي جابجا شدند
ـ بيا تو آقا ... يه نفر جا داره
مرد برگشت نگاهي به پيرمرد کرد و يک قدم عقب کشيد :
ـ شما بفرماييد پدر جان ! پيرمرد سوار شد صورت خندان پيرمرد از پشت شيشه ي اتوبوس به مرد آرامش ميداد
باز هم باران ميباريد اما اين بار مرد نفر اول صف بود
راستي اين داستان رو از تو مجله نوشتم

خوب اينم از اين راستي يه خواهش ملتمسانه دارم 02.gif بابا جون ماماناتون جون هر کي دوست دارين اينقدر شعر تو وبلاگهاتون ننويسين بزارين فقط اونايي که ادبي مينويسن بنويسن به خدا خسته شدم از بس هر جا رفتم شعر بود 17.gif
خوب غر امروزم رو هم اينجا زدم04.gif
راستي من امروز صبح کلاس داشتم اماااااااااااااااااااا ............... به ? دليل نرفتم04.gif
اول اينکه بدجوري خوابم ميومد
دوم هم اينکه مقنعه ام چروک بود حال نداشتم اتو بزنم روسري هم که نميشد سرم کنم که اين دومي مهمتر بود به همين دليل هم نرفتم 13.gif به جاش گرفتم تا ۱۲خوابيدم بيدار که شدم تقصير تلفن نامرد بود که هي زنگ ميزدن با من کار داشتن 01.gif
خوب ديگه خيلي حرفيدم تا بعد
خوش باشين 07.gif10.gif23.gif

/ 0 نظر / 3 بازدید