سلام
ديروز ميخواستم يكي از اين داستانها رو براتون بنويسم ولي راستش شب جنازه ام رسيد خونه و اصلا حال نداشتم امروز هم چون بايد برم كلاس نميتونم بنويسم ولي فردا حتما ميفرستمش واي چقدر هوا گرم شده ديروز چقدر گرم بود من مردم جدي ميگم واي ديشب وقتي از كلاس اومدم مستقيم رفتم زير آب سرد خوب حقم داشتم ديگه از صبح از گرما بميري تا شب همه ي دوستات بهت بگن لپ گلي خودت
همه رو تحمل كني اون وقت مياي تو ماشين بعضي ها هواي ماشين رو كردن عين سونا و دستور هم ميدن كه پنجره رو پايين نياري چون سرما ميخورن تو هم گوش كني و تا خونه حرارتت بره رو 60 اين كار رو ميكني ديگه
راستي مثل اينكه اين خرافاته بود كه ميگفتن هر كي لحظه ي تحويل سال هر كاري بكنه تا آخر سال اون كار رو ميكنه واقعيت داره من كه مثل معتادا همش دارم چرت ميزنم تا يه لحظه بيكار ميشينم خوابم ميگيره ديروز سر كلاس فيزيك كشتم خودم رو تا تونستم چشمام رو باز نگه دارم سر كلاس آقاي نامدار هم براي اينكه خوابم نبره كلي درس خوندم اونم نامردي نكرد ديروز از ساعت 4 تا 6:30 يك سره مثال زد البته خودش يه 10 دقيقه استراحت كرد بعد هم از يه ربع به هفت تا 8 يه سره
خلاصه كلي مردم الن هم چون ديرم ميشه بيشتر نميتونم بنويسم
راستي تو اين مملكت چه خبره؟ برق ها واسه چي اون شب رفته بود چرا اينقدر هلي كوپتر مياد ميره؟
خدا اين لاريجاني رو با اين اخباراش مرگ بده باباي ما از مسافرت برگشتن و دوباره بساط شبكه ي خبر راه افتاده

/ 0 نظر / 2 بازدید