آقا من یه مشکل دارم نمیدونم باید چیکارش کنم من خب بد صحبت نمیکنم یعنی میتونم خوب حرف بزنم خجالتی هم که نیستم اما اصلا اصلا یه ذره هم بلد نیستم جواب حرفایی که به عنوان تعارف بهم زده میشه رو بدم یعنی نمیدونم چی باید بگم و مجبورم تو این جور مواقع فقط بخندم (خوب کار دیگه ای نمیتونم انجام بدم)
مثلا یه بار یکی از دوستام زنگ زده بود خونمون آخرش بهم گفت قربونت برم منم موندم چی بگم گفتم مرسی دستت درد نکنه( آخه اینم شد جواب) اگه کسی بلده به من یاد بده که بدجوری محتاجم
راستی اشعار شل سیلور استاین رو بخونین هم قشنگه هم با مزه
یه چیزی--------------- > میخوام از این به بعدهر چند وقت یه بار قصه هایی که یه دختری تو سنین
9_10 سالگی مینوشته رو بنویسم خداییش من هر دفعه میخوندم میگشتم از توش سوژه پیدا میکردم و کلی میخندیدم اما مامانم گفت خود تو همسن اون بودی همینا رو هم نمی تونستی بنویسی منم دیدم راست میگه دیگه برای همین سعی کردم( دقت کنید: سعی کردم) که نخندم آخه آخر داستاناش نقاشی هم میکرد داستان رو
و اونا خیلی با مزه بودن
حالا من فردا یکی از اون قصه ها رو مینویسم اما بذارین:
یه روز مینا نشسته بود زیر درخت سعید پسرخاله اش یه سیب پرت کرد تو سرش مینا سیب رو برداشت و شست (توجه کنید شست) و نصف کرد و با سعید خوردند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردن (یعنی عروسی کردن با یه سیب؟ آخه آخرش عروس داماد کشیده)
این یکی از داستانای کوتاهش بود ولی نقاشیش از داستانه با نمک تر بود
ببینم اگه شماها بخواین به یه نفر بگین وبلاگ چیه چی میگین ؟؟؟؟؟؟
من که نمیدونم چیه
خوب برم دیگه
تا بعد.............

/ 0 نظر / 2 بازدید