امروز كلاس داشتم يه چيزي توجهم رو بهم جلب كرد چيزي كه نميدونم چرا بهش دقت نكرده بودم اونم لقب هايي بود كه ما تو گروهمون به بعضي ها داده بوديم و امروز وقتي داشتيم با هم صحبت مي كرديم هيچ كدوممون نميدونستيم براي بار اول مثلا كي به اون دختر تركه گفته سيب زميني پشندي يا مثلا به اون دختر جواده گفته اقدس و به دوستش سگدس شما ميدونين ؟ من امروز از هر كدوم از دوستام پرسيدم كه كي براي بار اول اين اسم ها رو برده هيچ كس نميدونست
راستي نميدونم چرا همه منو ميشناسن ولي من هيچ كدوم رو نميشناسم
خوب حالا يه داستان مينويسم از يه نويسنده ي خارجكي من خوشم اومد اميدوارم شما هم خوشتون بياد
در بيمارستاني دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند يكي از بيماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند تخت او كنار تنها پنجره ي اتاق بود اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد آنها ساعتها با يكديگر صحبت مي كردند از همسر خانواده سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف ميكرد بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون روحي تازه مي گرفت
اين پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه ي زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند درختان كهن به منظره ي بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده ميشد همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزييات را توصيف ميكرد هم اتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود تجسم ميكرد روزها و هفته ها سپري شد يك روز صبح پرستاري كه براي حما م كردن آنها آب اورده بود جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از زاحتي مرد اتاق را ترك كرد آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خود ببيند در كمال تعجب او با يك ديوار مواجه شد پرستار را صدا زد و پرسيد چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟ پرستار پاسخ داد شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند............................. راستي مياين اينجا چرا نظر نميدين نظر بدين ديگه

/ 0 نظر / 2 بازدید