ارگ طاقت دوری فرزندانش را نداشت

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

باید خیلی زودتر از این حرفها مینوشتم اما متاسفانه نشد

 یکی اینکه سیستم های سایت فونت فارسی نداره و دیگه خرابی بلاگ اسکای

 الانم اومدم تهران تا یه کم به ذهنم استراحت بدم و برگردم برای امتحانا ! قرار بود 21 دی امتحانامون شروع بشه که به خاطرزلزله افتاد به اول بهمن

خوب تصمیم دارم اتفاقایی که تو این یکی دو هفته اخیربرام افتاد رو براتون بگم

روز پنج شنبه تو دانشگاه با مونا دوستم صحبت بم شد و اینکه الان چند وقته میخوایم بریم بم اما جور نمیشه و نتیجه صحبتامون این شد که بریم و بلیط بگیریم تو دانشگاه یه جایی هست که بلیط میفروشه رفتیم اونجا و در نهایت تعجب دیدیم که هیچ کدوممون پول همرامون نیست!!!

برگشتیم خوابگاه که پول برداریم که کلا مسئله یادمون رفت شب من تصمیم گرفتم برم خونه ی زن عموم با بچه ها اومدیم بیرون و یه گشتی زدیم اونا رفتن خوابگاه و من رفتم خونه ی زن عموم.

  ساعت حدودای 10 بود که خوابیدم ساعت 5:30 بود که با تکون زمین و صدای مهسا که زن عموم رو صدا میزد  از خواب بیدار شدم.

 سر صدای همه ی وسایل تو اتاق در اومده بود از زمین صداهای عجیبی میومد! خیلی شدید نبود اما همه چیز رو خوب تکون داد 8 ثانیه بیشتر نبود !

 بعد زلزله هر کاری کردم نتونستم بخوابم ساعت نزدیکای هفت بود داشت خوابم میبرد که تلفن زنگ زد مهسا گوشی رو برداشت.

 اون یکی زن عموم از یزد بود گفت میگن بم زلزله شده !!!!! عموتون بم بوده هر کاری میکنم نمیتونم باهاش تماس بگیرم  زن عموم به عمه ام زنگ زد که اون گفت ما داریم میریم بم به شوهرش زنگ زده بودن و گفته بودن برق بم قطع شده و ...

راه افتادیم به سمت بم من و مهسا زن عموم و خواهرش و شوهرخواهرش بودیم

نرسیده به بم تونستیم با عموم تماس بگیریم که فقط گفت ماها سالمیم  .

جاده واقعا شلوغ بود ماشینا میومدن و میرفتن ماشینایی که از بم میومدن همشون چراغاشون روشن بود که اون موقع ما علتش رو متوجه نمیشدیم

 بعضی از ماشینا سقفاشون فرو رفته بود  بعضیاشون در نداشتن خیلی عجیب بود.

 راه از همیشه طولانی تر شده بود دل همه شور میزد اما هیچ نیروی کمکی جز مردم تو جاده دیده نمیشد جز دوتا آمبولانس و یک هلی کوپتر !

بلاخره رسیدیم اول شهر رو که دیدیم شوکه شدیم دیوارا همه ریخته بود و عده ی بسیار کمی از مردم دم در خونه هاشون بودن کم کم که به سمت مرکز شهر رفتیم خرابی ها بیشتر شد و از یه جایی به بعد دیگه اثری از خونه و مغازه نبود فقط تلی از خاک بود که روی هم ریخته بود هیچ جا قابل شناسایی نبود با هزار سختی خونه ی زن عموم اینا رو پیدا کردیم (خونه ی دایی بابام) تو اون کوچه حتی یه خونه هم سالم نبود همه خونه ها خراب شده بود و خونه ی اونا هم همینطور !

 

از اونجایی که ما ساعتای اول بعد از زلزله وارد شهر شده بودیم هنوز شهر شلوغ نشده بود و واقعا لقب شهر مردگان برازنده ی بم بود هیچ صدایی نبود اون تعداد کمی از مردم هم که با قی مونده بودن توانایی اینو که حرف بزنن نداشتن فقط در سکوت مرده های خودشون روتا جایی که تونسته بودن  از زیر آوار در آورده بودن و خودشون هم کنارشون نشسته بودن و با حیرت به اونا نگاه میکردن گویا هنوز باور نداشتن که عزیزاشون رو از دست دادن . عده ای هم مشغول دفن کردن اونا بودن .

خونه ی عمه هام هم سر زدیم باورم نمیشد خونه های اونا که دیگه خشت وگلی نبود پس چرا به این حال و روز افتاده بود ؟؟؟؟؟؟؟ اونا هم گروه گروه برمیگشتن کرمان ما هم با مینا و رضا خواهرزاده های زن عموم اومدیم کرمان مردها مونده بودن بم .

وقتی رفتیم کرمان نمیدونم دوستا و همکارای زن عموم از کجا خبردار شده بودن که عین مور و ملخ ریختن تو خونه و خونه شلوغ شد بماند!

جمعه شب با مونا صحبت کردم و شنبه صبح رفتم خوابگاه و از اونجا با مونا رفتیم بیمارستان افضلی پور غوغایی بود جمعیت زیادی پشت پنجره ها داشتن اسمای مجروحا رو میخوندن پشت سر هم زخمی و مریض بود که وارد بیمارستان میشد و هر کس هم یه همراه گریون داشت نمیدونم از اونا چی بگم.

حال اکثر مجروحا بد بود وقتی میدیدن کاری از دستشون ساخته نیست مریض رو میفرستادن بیمارستان باهنر طوری که میگفتن روز اول سردخونه ی باهنر پرشده!!!  تنها کمکی که به مریضا میکردن این بود که بهشون سرم وصل میکردن و به بقیه میرسیدن!

یه مدت نسبتا طولانی تو بیمارستان بودیم وقتی که خسته شدیم رفتیم مصلای کرمان جمعیت بسیار زیادی اونجا بودن و همه داوطلب کمک به زلزله زده ها بنابراین پشیمون شدیم و تصمیم گرفتیم که اونجا نمونیم برگشتیم خوابگاه . خوابگاه اما اون روز سوت و کور بود خیلی از بچه ها بمی بودن تعدادیشون هم موقع زلزله بم بودن و هیچ کس خبری ازشون نداشت یک سره تو بلندگوها درخواست کمک میکردن و میگفتن هرکس میخواد کمک کنه بیاد پایین تو دانشگاه فقط صدای قران بود وبس پرچمهای سیاهی که لحظه به لحظه بیشتر میشد و در آخر شنیدن خبر درگذشت تعداد زیادی از دانشجوها اون روز رو به یکی از تلخ ترین روزهای عمرم تبدیل کرد

روز یک شنبه همگی با هم رفتیم تشیع جنازه یکی از بچه ها و تو قبرستون کرمان که یه پارک جنگلیه به اسم جنگل قائم چیزهایی دیدم که مطمئنم هیچ وقت از گوشه ی ذهنم پاک نمیشه کامیونهایی که مرتب در رفت و آمد بودن حامل چیزی نبودن جز سنگ لحد مردانی که پشت سرهم زمین رو میکندند تا مرده ها رو دفن کنند و باز هم قبر کم بود .مرده ها رو خیلی بد کفن میکردند حتی موقعی که جنازه فرشید رو آوردن پاهاش به راحتی از زیر کفن مشخص بود و هنوز دقایقی نگذشته بود که شصت پاش از تو کفن بیرون اومد!  بچه های کوچیکی که کفن شده بودن و جنازه هاشون کنار هم قرار گرفته بود واقعا دردناک بود مادری که داشت آخرین وداع رو با بچه هاش میکرد پدری که آخرین بوسه رو به صورت پسرش میزد برادری که نمیدونست با یادگاریهای خواهرش چیکار کنه دختری که نمیتونست مادرش رو زیر یه خروار خاک تنها بزاره  و مردی که تنها ی تنها همه ی خانواده اش رو دفن میکرد اون روز جنگل قائم به حدی شلوغ بود که ماشینا به سختی میتونستن توش حرکت کنن و راهش هم به کل بسته شده بود .

 

خانواده ی 3 نفره ای بودن متشکل از پدر و مادر و یک دختر موقعی که زلزله میشه پدر میتونه فرار کنه اما همسر و دخترش موقع فرار زیر آوار میمونن  جا برای تنفس داشتن متاسفانه موقع فرار پای یکیشون به بخاری میخوره و برمیگرده و موجب اتیش سوزی میشه صدای فریاد مادر و دختر از زیر آوار میومده که درخواست کمک میکردن و آتیشی که لحظه به لحظه به اونا نزدیک میشده پدر اما هیچ کمکی نمیتونسته بکنه کاری از دستش برنمیومده و مادر و دختر زیر آوار به طرز وحشتناکی زنده زنده سوختند:(( بوی سوختگی  گوشت و پوست جزغاله و مردی که به دیوانگان شبیه است رو در نظر بگیرید و اون وقت متوجه عمق فاجعه بشید!!!!!! حیف حیف که دوربین نداشتم

/ 0 نظر / 9 بازدید