ديروز كلي شرمنده شدم وقتي كلاس بودم دوستم كه باباش فوت كرده بود رو ديدم و از بي معرفتي خودم حسابي شرمنده شدم راستش هر وقت ميخواستم بهش زنگ بزنم يا وقت نميكردم يا اگه هم وقت داشتم نميدونستم كه چي بايد بگم مخصوصا اينكه همزمان با فوت باباي اون باباي يكي ديگه از دوستامون كه خلبان هواپيمايي كه سقوط كرد بود فوت كرد و من هم به خاطر فشار هايي كه هر لحظه به گوشي تلفن خونمون وارد ميشد و به خاطر نجاتش از سوختن رفتم و با بقيه به اون سر زدم و ديگه نشد كه با اين حتي يه تماس بگيرم هر چند كه باهاش خيلي صميمي نبودم اما خوب بلاخره آدم بايد معرفت داشته باشه ديگه
پارسال همين روزا شمال بوديم خيلي خوب بود مسافرت اونم با دوستان خيلي خوش ميگذره نميدونم چرا اينقدركه با دوستا خوش ميگذره با هيچ كس ديگه خوش نميگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستي چرا؟واقعا سه روزي كه رامسر بوديم خوش گذشت امروز اقدس جون يه گوشي گرفته بود دستش كه بعدا معلوم شد مال يكي ديگه بود و راه ميرفت تو حياط آموزشگاه و بليد بلندداد ميزدو صحبت مي كرد خلاصه كلي همه سر كارش بودند يه نفر چقدر ميتونه جواد باشه آخه امروز يه بچه پررو به مهسا گفته بود چوب لباسي وحسابي تو خيابون كتك خورده بود چون خيلي پررو بوده امروز افكار همه خشن بود چون سارا ميگفت من اگه زور داشتم روزي سه بار شوهرم رو كتك ميزدم
تازه من حسابي خيط شدم يه زنه 30 ساله تو كلاس فيزيكمون هست كه يه شوهر 60 ساله داره و كلي با پيرمرد كلاس ميذاره كه چي دكتره خودش هم ليسانس شيمي داره و داره براي داروسازي ميخونه كه بره وردست شوهرش كار كنه چون براي دكترافت داره زنش بره جاي ديگه كار بكنه حالا اين خانوم كه اسمش شيوا هست امروز يه چيزي تو مايه هاي كفش و كتوني زرشكي پاش كرده بود كه خدايي خيلي قشنگ بود من ازش پرسيدم ببخشيد كفشتون رو از كجا خريدين يه لحظه مكث كرد و گفت (با لحن دختراي ناز نازي) انگليس هنوز نفهميده بودم چي گفته كه گفت فروشگاه كلارك منم گفتم آهان من اصلا مسيرم اون طرفا نمي افته مرسي بعد هم هر چند لحظه يه بار برميگشت يه لبخند تحويل من ميداد 26.gif

/ 0 نظر / 4 بازدید